علی اصغر امیرانی : نویسنده مقاله احمد رشیدی مطلق عضو حزب توده بود !
علی اصغر امیرانی به دست رژیم اعدام شد
منوچهر هنرمند همانگونه که به نقل از یکی از شاهدان معتبر دست اندر کار انتشار مقاله "احمد رشیدی مطلق » گفته شد ، نویسنده این نامه علی شعبانی بوده است [اینجا] . پس از انتشار مطلب در خواندنیها، شاهد ما توضیحات بیشتری داد واز جمله گفت «پیش از علی شعبانی ، این نامه را شخص دیگری به دستور شاه و به واسطه امور مطبوعاتی دربار نوشته بود لیکن شاه به علت کلی گوئی و نرمش آن را نپسندید و با ذکر اینکه مایل است مطلبی که خمینی را افشا کند نوشته شود دستور داد در آن نوشته تجدید نظر شود . این شاهد از ما خواست که از نام بردن از نویسنده اول مطلب ، به علت اقامت در ایران او را معذور داریم . وی اضافه کرد که علی شعبانی ، متولد مازندران بود و چند سال پیش در ایران فوت کرده است . متاسفانه تلاش ما برای یافتن عکسی از علی شعبانی به ثمر نرسید و برخلاف دیگر چهره های مطبوعاتی که تصاویر آنها در دست است ، موفق به یافتن عکسی از او نشدیم ولی امیدواریم اگر خوانندگان ما احیانا عکسی از او در اختیار دارند خواندنیها را بی خبر نگذارند .
و اما ، از یادداشتهای امیرانی چنین بر می آید که علی شعبانی به اعتراف خودش ، عضو حزب توده بوده است و از طرف این حزب در عملیاتی که بیشتر به فیلمهای جاسوسی شبیه است شرکت داشته است . امیرانی در یاد داشتهای خود با عنوان« آغاز دوران دوم اشغال خواندنیها» که در خواندنیها منتشر شده و به لطف فرزندش «فرود امیرانی » در اختیار ما قرار گرفته است در باره علی شعبانی می نویسد « شعبانی مردی ساکت و صامت و خونسرد و مرموز به نظر میآمد که در هر جا به رنگ دلخواه میتوانست درآید» . شعبانی نیز، خود می نویسد « من مأمور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودم و مرکز فعالیتم شهر شاهی بود ».
امیرانی پس از انقلاب همواره گفته بود که اگر کشته شد ، نه به دلیل مخالفت با روحانیت ، بلکه به سبب کینه حزب توده از او خواهد بود . این یاد داشتها را بخوانیم :
از چپ عباس فروتن،حسین مکی، علی اصغر امیرانی،دکتر امیر هوشنگ عسگری،محمود طلوعی ، حبیب الله شاملوئی - سال 1331
آغاز دوران دوم اشغال خواندنیهاو چگونگی نفرین نامه در شب عیدی که بر ما محرم شد
- علی اصغر امیرانی -
بعد از احضار و اخراج پرویز لوشانی، نخستین سردبیر تحمیلی دولت گذشته به خواندنیها، که به نوشته خودشان، فاقد صلاحیتهای لازم، از جمله صلاحیت اخلاقی بود، دستگاه وزارت اطلاعات و نخستوزیری، بی آن که از فکر برگماشتن سردبیر در این سنگر ملی، به کلی دست بردارد و یا از سرگذشت و سرنوشت لوشانی عبرت گرفته باشد، مامور معذور دیگری به نام علی شعبانی را بر ما گماشت، که به مناسبت طرز کار خاص و رویه و رفتار ویژهاش، در مقایسه با لوشانی، اولی را به ژاندارم و دومی را به پلیس، آن هم نوع مخفی و مرموز آن تشبیه کرده بودیم.
با این تفاوت که در ژاندارم و پلیس از هر نوع آن، یک وظیفه مهم و مقدس و وجدان مشترک هست که همه آنها به نسبت وضع و موقع و محل و مورد، عنداللزوم تا پای نثار جان در راه آن فداکاری میکنند، تا جامعه و افراد و خانوادهها را از شر دزدان و خرابکاران و جانیان مصون و محفوظ نگاه دارند. ولی اینان به طوری که تا کنون دیده و خوانده اید و از این پس هم خواهید دید، به ابتکار شخصی و یا به تمایل و دستور اربابانشان، نه تنها به قطع زبان مردم و جلوگیری از ناله و فریاد آنها، با اقدام به سانسور دست میزدند با تائید تصمیمات غلط و زیانآور دستگاه به حال مملکت و مردم، از زبان شاکی در عین نارضائی، سپاسنامه هم مینوشتند.
این دو نفر، هر دو از نظر سابقه و بیسوادی و نوع وابستگی به دستگاه و حقوقبگیر بودن باجی به هم نمیدادند(1).لوشانی اخلاقاً قلدرمآب و گستاخ و هارت و پورت کن و در عین حال توخالی و چاخان بود و اگر او را مامور میکردند که کلاه از سر کسی بردارد، سر طرف را هم از تنش جدا میکرد و حتی آلت قتاله را هم به صورت مدرک جرم، به عمد در محل باقی میگذاشت و از این نظر آرینپور هم با او سهیم و شبیه بود، چنانکه با آن امضا گذاشتن بر روی سرلوحه مجله و تائید صلاحیتی که وجود نداشت، دستگاه متبوع مملکت را لکهدار کرد و به تلویح هر چه نویسنده و روزنامهنگار و ناشر، حتی نوع نادان و ندانمکار آن را تبرئه نمود، تا چه رسد به ما و خواندنیها که از همان ابتدا نزد خوانندگان و دست کم خود صاحب عله، تبرئه بودیم.
ولی شعبانی مردی ساکت و صامت و خونسرد و مرموز به نظر میآمد که در هر جا به رنگ دلخواه میتوانست درآید. هر دو جاهطلب و جویای نام و خواستار استفاده بودند و هم در خرج تراشیهای بیهوده و افزایش حقوق و هزینه و وامدار کردن موسسه و کشانیدن آن تا مرز ورشکستگی و چغلی کردن و بدگوئی نمودن از صاحب موسسه در نزد این و آن و تحریک همگان، به ویژه کارمندان و کارگران بر علیه مصالح و منافع موسسه و بنیانگزار آن، تا مرز نابودن کردن آن کوشا بودند. با این تفاوت که شعبانی به خاطر دارا بودن سوابق سندیکائی به دوران تودهایها، در تحریک کارگران چاپخانه نقش و نقشههای خاص داشت ولی لوشانی کارمدان هیئت تحریریه و دفتری مجله را از راه بدر برده بسیاری از آنها را قانع کرده بود که کار خواندنیها و مدیر آن تمام است که با وجود خواست خود آنها و خیلیها، خدا نخواست.
اگر این دو را به قلب پیوندی تشبیه کنیم که به وسیله ایادی ندانمکار و یا دستهای ناپاک و ندانمکار در وجود خواندنیها کار گذاشته شده بود، و نوع کامپیوتری آن در کیهان و اطلاعات، اولی به قلب جانور بیشتر شباهت داشت تا انسان، آن هم جانوری از نوع گوریل و دومی به قلبی مصنوعی، از نوع پلاستیکی.(2)ممکن است بگوئید این دو نفر و یا کسانی از نوع آرینپور و نیکوخواه کوچکتر از آنند که شما وقت خود و خوانندگان این خاطرات را با جزئیات کار و بیوگرافی آنان بگیرید.
این راست است ولی در اینجا، هدف شخص نیست، هدف بیان نقائص و معایب سیستم کار و نظام اداری در یک حکومت دار و دستهای و خودسر و بدون ترمز است که اختیار یک نشریه مستقل ملی، وابسته به بخش خصوصی که خود یکپا بوجود آورنده افکار عمومی است، به این قبیل ماموران ندانمکار که گند کارشان حتی بر خود دستگاه هم روشن است واگذار میکند، تا چه رسد به مسئولیت دستگاههایی از نوع اصناف و شهرداری، که گند کارشان از کوه قاف هم گذشته است.
اینک دنباله وقایع دوران دوم اشغال به نقل از خاطرات همان ایام:
شنبه هشتم آذر1348
امروز صبح خیلی زود به اداره رفته نخست دفتر کار مبله شده لوشانی را که یکی از موجبات خودگمکردگی او شده بود، مجدداً در اختیار فرزندم فرید که از ابتدا هم در اختیار او بود گذاشتم و مامور جدید وزارت اطلاعات علی شعبانی را که به جای لوشانی فرستاده بودند، به اطاقی جنب اطاق هیئت تحریریه راهنمائی کردم.شعبانی متقابلاً نامهای قرارداد مانند در ده ماده نوشته و اصرار داشت هرچه زودتر درباره آن تصمیم بگیرم. وقتی به دقت آن را نگاه کردم دیدم قسمتی از حرفهایش بوی لوشانی میدهد و خواست دستگاه است و قسمتی دیگر هم خواست شخصی و خصوصی اوست که میخواهد از حالا میخ خود را بکوبد.
خیلی عجیب است کسی که دستگاه او را به ما تحمیل کرده و تمام هنرش این است که شمر نیست و با چاقو سر کسی را نمیبرد، بلکه با پنبه میبرد اصرار دارد، هنوز از راه نرسیده من نام او را به عنوان سردبیر که خودش هم میداند صلاحیتش را ندارد نه ، بلکه به عنوان «رئیس هیئت تحریریه» چاپ کنم و سپس کلیه نامههای رسیده از طرف خوانندگان را قبل از همه در اختیار او بگذارم و این مسئله موضوعی بود که خواست لوشانی هم بود.در صورتی که من نمیتوانستم و حق نداشتم، اسرار مردم را که اسرار مملکت هم هست، دست هر نامحرم مغرضی بگذارم. خاصه که در میان آنها نامهها و نوشتههائی هست که چون اقرار مردم در برابر کشیشان، من حق بازگو کردن آنها را به احدی ندارم.
سهشنبه 11 آذر 1348
بالاخره در شماره امروز (شماره 20 از سال سیام مجله) بعد از گذشت ماهها، نخستین سرمقاله به قلم (ع. امیرانی) با صفحه کارگاه نمدمالی به قلم خسرو شاهانی منتشر شد.در این سرمقاله که قسمت اعظم آن به مناسبت تجدید سال مجله در 25 شهریور نوشته شده بود، با آنکه طبق قرارداد قبلی با دستگاه، از وضع گذشته مجله نه من و نه شاهانی در نوشتههای خود مطلقاً نامی نبرده و حکایتی نکرده بودیم تا چه رسد به شکایت و خود من ناچار شده بودم همه تقصیر و مسئولیت ابتذال و تغییرات مجله را در این مدت مصنوعاً گردن گرفته، دولت و دستگاه را تبرئه کرده بودم. با وصف این بسیاری از قسمتهای اول و آخر آن را سانسور کردند.
شنبه 15 آذر 1348
در شماره امروز مجله سرمقاله نداشتم. بیشتر به خاطر نبودن سوژهای که مرضالطرفین باشد. برای اینکه آنچه دستگاه میخواهد من نمیتوانستم دربارهاش بنویسم و آنچه من در بارهاش میتوانم بنویسم و مردم هم میخواهند دستگاه نمیخواهد.شعبانی فرستاده مخصوص دستگاه اصرار دارد مطالب صفحات اول مجله را که قسمت گفتنیها و اخبار و شایعات باشد مطلقاً به من نشان ندهد چنانکه آگهی مربوط به: «طبقه حاکمه ایران در پانصد سال اخیر» که به قلم خودش و درباره پیدایش فامیلها و خاندانهای بزرگ ایران میباشد و قرار است از شماره آینده چاپ شود، من هم مانند سایر خوانندگان برای نخستین بار در مجله دیدهام که تا اینجا موضوعی ظاهراً یک امر خصوصی و تبلیغ برای نوشته خود او و یا بحثی در مورد مسائل داخلی است که شاید مهم نباشد و بتوان از آن گذشت. ولی عیب کار اینجاست که در همین شماره مقالهای تحت عنوان: «آمریکای گرسنه» با عکس و تفصیلات، بیاطلاع و صلاحدید من چاپ کرده و چون نام او عجالتاً بر روی مجله نیست، خوانندگان آن را به حساب ما میگذارند. همینطور است.آنچه در جمله سایر کشورها در مقالهای که به جای سرمقاله گذاشت و خدا میداند آن را چگونه و از کجا آورده است.
موضوع دردناک و خندهآور دیگر این است که دستگاه تا کنون دیناری به ما کمک نکرده هیچ، مبلغ زیادی هم ضرر زده به کنار، حالا تازه آرینپور امروز از وزارت اطلاعات تلفن میکرد که چرا حوالههائی را که لوشانی دست این و آن داده عقب انداختهای؟ و سپس در منتهای وقاحت میگفت: بفرستیم توزیع جراید از محل فروش مجله پول آنها را بردارند؟! و بدینوسیله تلویحاً خود را مجاز و محق میداند در اموال مردم، حتی دخل روزانه و کسب و کار آنها که صاحبش بر بالای سر آن میباشد دست درازی و تصرف عدوانی کند. وای به حال مال و اموال دولت و مملکت که کسی بالای سر آن نیست!
دوشنبه 17 آذر1348
دیشب تا پاسی از نیمه شب رفته بیدار بودم و از فرط وحشت و افکار و خیالات گوناگون خواب بر چشمم نمیآمد. علت وحشت این دفعه من مطالعه شرح حال علی شعبانی سردبیر اعزامی وزارت اطلاعات به خواندنیها بود.شعبانی طبق شرح مفصلی که به امضاء خودش تحت عنوان: «اسراری که برای نخستین بار فاش میشود» و قسمتهایی از آن طی 15 شماره پشت سر هم از شماره سوم تا هیجدهم سال چهاردهم مورخ 11 مهر تا سوم آذر 1332 در خواندنیها چاپ شده مینویسد: «من مدتها رئیس تبلیغات حزب توده در مازندران بودم و سپس به راهنمائی یک جاسوس ناشناس مأمور ترور والاحضرت شمس شدم...» و طی این نوشتهها ادعا میکند که در بیشتر توطئهها و ترورها دست داشته و یا دست کم با اطلاع بوده از قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزمآرا، تا حادثه تیراندازی به اعلیحضرت شاه و حتی عکس خودش را هم در لباس یکی از شیوخ عرب در بالماسکه چاپ کرده است!
این یادداشتها را آن روزها که 16 سال پیش باشد (و امروز 24 سال پیش) وقتی در مجله چاپ میشد من ندیده بودم و اگر هم خوانده باشم روزی که نیکوخواه شعبانی را معرفی کرد جزئیات آن را به خاطر نداشتم. آن روزها سردبیری مجله با آقای فروتن، معاون بعدی وزارت اطلاعات بود. برای اینکه بدانید چه میگویم و از که میگویم در اینجا چند جمله از قسمتهای مختلف این یادداشتها که شعبانی خود نوشته و چاپ هم کرده به نقل از دورههای سال چهاردهم مجله برایتان میآورم:
«من مأمور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بود و مرکز فعالیتم شهر شاهی بود.»«از حزب توده بیرون آمدم، در حالی که هنوز هم این حزب را برای آزادی ملت ایران مفید میدانستم و جوانان پرشور و حساس حزبی را افراد ارزنده اجتماع میشناختم.»
«من مأمور سوءقصد به والاحضرت شمس بودم. برای اینکه کار را یکسره سازم در پشت سن تئاتر تبریز با وحشت برای گرفتن کارد دست را به جیب بغل خود برده بودم و به خوبی حس کردم چهار جفت چشم موذی و ناقلا ناظر حرکات من هستند و نتوانستم مأموریت خود را انجام بدهم و متحیر بودم که چگونه جواب جاسوس ناشناس را بدهم و برای او چه بهانهای بتراشم که او را قانع کند.»
«در خیابان شاهرضا جنب فرصت کافه کوچکی است. صاحب آن داوید ارمنی است. در آنجا «اریکا» جاسوسه چشم آبی را ملاقات کردم. خیلی زود مرا شناخت.»
«چند روز قبل از واقعه 15 بهمن، من از روی حرفهای ناشناس سوءقصد به اعلیحضرت شاه را پیشبینی کردم.»
«طبق اعلامیه دولت، ناصر فخرائی سوءقصدکننده به اعلیحضرت شاه عضو حزب توده بوده است. هرکس کوچکترین شعور سیاسی یا شم پلیسی داشته باشد، به افتضاح این صحنهسازی پی میبرد. یک تودهای وقتی بخواهد جنایتی را مرتکب شود، هیچوقت نوشتهای در جیب خود نمیگذارد.»و بسیاری مطالب مرموز دیگر در متجاوز از پنجاه صفحه که این مختصر را گنجایش اشاره به آنها نیست.
من وقتی یادداشتهای این مرد را امروز به صورت همکار، آن هم از نوع اختیاردار آن در برابر نشسته نگاه میکردم، از زنده ماندن خود درشگفت شدم. نمیدانم ما به درگاه خدا چه گناهی مرتکب شدهایم که هرچه مأمور معذور و قلدر و جاسوس چند جانبه است به صورت سفارشی دوقبضه برای ما و به سوی خواندنیها روانه میکند. ما که در زمان جنگ و دوران هرج و مرج و عصر کمربندهای بسته خود را از آنها برکنار نگاهداشتیم چگونه در عصر رشد و رونق و رفاه و دوران آرامش و ثبات و وحدت ملت ایران و سیاست مستقل ملی آن، به ویژه عصر ثروت و غذای فراوان کشور نباید بتوانیم و چرا؟ دلیلش واضح است. به دلیل همین ثروت و غنا، که امثال ما، مانع چپاول یکجای آن تشخیص داده شدهایم!
---------
پانویسها :
1 ـ شعبانی بارها میگفت: حقوق من از نخستوزیری تامین میشود و با پولی که خواندنیها به من میدهد، حتی خرج یک هفتهام هم تامین نمیشود. لوشانی که با حضور کارمندان علناً میگفت: من نماینده فلان مقام هستم و به خاطر او کار میکنم وگرنه حقوقی که خواندنیها به من میدهد، پول دختربازی من هم نیست! در صورتی که اگر من به جای او مامور بودم، میگفتم:من نماینده فلان مقام هستم و برای او کار میکنم و اگر خواندنیها حقوق هم به من ندهد، این خدمت را افتخاری و رایگان هم انجام میدهم. این است فرق بین، بفرما و بتمرگ که تشخیص آن، کار هر دوست نادان نیست.
2 ـ گوریل عظیمالجثهترین نوع میمون انساننمای روی زمین است. موهای تنش دراز و سیاه و قوس ابروانش برجسته و سینه ستبر و دستهای درازی دارد و دارای جمجمه و مغزی کوچک و بیضوی است. فرهنگ معین.
با این تفاوت که گوریل ما، از نظر چشم و ابرو، مصداق بیتی است که در حقش گفتهاند:
چشمانت، به آهوی ختا، سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که، مادر به خطائی!
خواندنیها را یاری دهید
از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود